کد خبر 94271
۲۷ خرداد ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰

امام موسی بن جعفر علیه السلام در بیان رهبر معظم انقلاب

رهبر معظم انقلاب در پیام‌شان به سومین کنگره‌ى جهانى حضرت امام رضا(ع) (26 /07/1368) پس از بیان پرسش‌ها و شبهاتی پیرامون زندگانی شریف امام کاظم علیه‌السلام به آنها پاسخ می‌دهند.

در زندگینامه‌ى آن امام عالى‌مقام [امام موسى‌بن‌جعفر (علیه السّلام) ]، سخن از حوادث گوناگون و بى‌ارتباط با یکدیگر و تأکید بر مقام علمى و معنوى و قدسى آن سلاله‌ى پیامبر (صلّى‌اللَّه‌علیه واله‌وسلّم) و نقل قضایاى خاندان و اصحاب و شاگردان و مباحثات علمى و کلامى و امثال آن، بدون توجه به خط جهاد مستمرى که همه‌ى عمر سى‌وپنج ساله‌ى امامت آن بزرگوار را فراگرفته بوده است، ناقص و ناتمام مى‌ماند. تشریح و تبیین این خط است که همه‌ى اجزاى این زندگى پرفیض را به یکدیگر مرتبط مى‌سازد و تصویرى واضح و متکامل و جهت‌دار که در آن هر پدیده‌یى و هر حادثه‌یى و هر حرکتى، داراى معنایى است، ارایه مى‌کند.چرا حضرت امام صادق(علیه‌السّلام) به «مفضّل» مى‌فرماید: امر امامت این جوانک را فقط به اشخاص مورد وثوق بگو؟ (2) و به «عبدالرحمن بن حجاج» به جاى تصریح به کنایه مى‌گوید: زره بر تن او راست آمده است؟(3) و به یاران نزدیک چون «صفوان جمّال» او را به علامت و نشانه معرفى مى‌کند؟ (4) و چرا بالاخره در وصیت‌نامه‌ى خود، نام فرزندش را به عنوان وصى پس از نام چهار تن دیگر مى‌آورد که نخستین آنان «منصور عباسى» و سپس حاکم مدینه و سپس نام دو زن است؛(5) چنان‌که پس از ارتحال آن حضرت، جمعى از بزرگان شیعه نمى‌دانند جانشین آن بزرگوار، همین جوان بیست ساله است؟ چرا در گفتگو با هارون که به او خطاب مى‌کند: "خلیفتان یجبى الیهما الخراج"، زبان به سخن نرم و انکارآمیز مى‌گشاید(6)؛ اما ابتدائاً در خطاب به مرد زاهد نافذالکلمه‌یى به نام « حسن بن عبداللَّه » سخن را به معرفت امام مى‌کشاند و آنگاه خود را امام مفترض‌الطّاعة، یعنى صاحب مقامى که آن روز خلیفه‌ى عباسى در آن متمکن بود، معرفى مى‌کند؟ چرا به «على‌بن‌یقطین» که صاحب منصب بلندپایه‌ى دستگاه هارون و از شیفتگان امام است، عملى تقیه آمیز را فرمان مى‌دهد؛ اما «صفوان جمّال» را بر خدمت همان دستگاه شماتت مى‌کند و او را به قطع رابطه با خلیفه فرا مى‌خواند؟ چگونه و با چه وسیله‌یى آن همه پیوند و رابطه در قلمرو گسترده‌ى اسلام، میان دوستان و یاران خود پدید مى‌آورد و شبکه‌یى که تا چین گسترده است، مى‌سازد؟ چرا «منصور» و «مهدى» و «هارون» و «هادى»، هر کدام در برهه‌یى از دوران خود، کمر به قتل و حبس و تبعید او مى‌بندند؟ و چرا چنان که از برخى روایات دانسته مى‌شود، آن حضرت در برهه‌یى از دوران سى‌وپنج ساله، در اختفا بسر برده و در قراى شام یا مناطقى از طبرستان حضور یافته و از سوى خلیفه‌ى وقت، مورد تعقیب قرار گرفته و به یاران خود سفارش کرده که اگر خلیفه درباره‌ى من از شما پرسید، بگویید او را نمى‌شناسیم و نمى‌دانیم کجاست؟ چرا هارون در سفر حجى، آن حضرت را در حدّ اعلى تجلیل مى‌کند و در سفر دیگرى دستور حبس و تبعید او را مى‌دهد و چرا آن حضرت در اوایل خلافت هارون که وى روش ملایمت و گذشت در پیش گرفته و علویان را از حبسها آزاد کرده بود، تعریفى از فدک مى‌کند که بر همه‌ى کشور وسیع اسلامى منطبق است؛ تا آن‌جا که خلیفه به آن حضرت به تعریض مى‌گوید: پس برخیز و در جاى من بنشین؟ و چرا رفتار همان خلیفه‌ى ملایم، پس از چند سال، چندان خشن مى‌شود که آن حضرت را به زندانى سخت مى‌افکند و پس از سالها حبس، حتّى تحمل وجود زندانى او را نیز بر خود دشوار مى‌یابد و او را جنایتکارانه مسموم و شهید مى‌کند؟ اینها و صدها حادثه‌ى توجه برانگیز و پرمعنى و در عین‌ حال ظاهراً بى‌ارتباط و گاه متناقض با یکدیگر در زندگى موسى‌بن‌جعفر(علیهم‌السّلام) هنگامى معنى مى‌شود و ربط مى‌یابد که ما آن رشته‌ى مستمرى را که از آغاز امامت آن بزرگوار تا لحظه‌ى شهادتش ادامه داشته، مشاهده کنیم . این رشته، همان خط جهاد و مبارزه‌ى ائمه(علیهم‌السّلام) است که در تمام دوران دویست‌وپنجاه ساله و در شکل‌هاى گوناگون استمرار داشته و هدف از آن، اولاً تبیین اسلام ناب و تفسیر صحیح قرآن و ارایه‌ى تصویرى روشن از معرفت اسلامى است و ثانیاً، تبیین مسأله‌ى امامت و حاکمیت سیاسى در جامعه‌ى اسلامى و ثالثاً، تلاش و کوشش براى تشکیل آن جامعه و تحقق بخشیدن به هدف پیامبر معظّم اسلام(صلّى‌اللَّه‌علیه‌واله) و همه‌ى پیامبران؛ یعنى اقامه‌ى قسط و عدل و زدودن انداداللَّه از صحنه‌ى حکومت و سپردن زمام اداره‌ى زندگى به خلفاءاللَّه و بندگان صالح خداوند. پی‌نوشت: 1 ) سَأَلْتُ عَبْدَ الرَّحْمَنِ فِی السَّنَةِ الَّتِی أُخِذَ فِیهَا أَبُو الْحَسَنِ الْمَاضِی ع فَقُلْتُ لَهُ إِنَّ هَذَا الرَّجُلَ قَدْ صَارَ فِی یَدِ هَذَا وَ مَا نَدْرِی إِلَى مَا یَصِیرُ فَهَلْ بَلَغَکَ عَنْهُ فِی أَحَدٍ مِنْ وُلْدِهِ شَیْ‏ءٌ فَقَالَ لِی مَا ظَنَنْتُ أَنَّ أَحَداً یَسْأَلُنِی عَنْ هَذِهِ الْمَسْأَلَةِ دَخَلْتُ عَلَى جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ فِی مَنْزِلِهِ فَإِذَا هُوَ فِی بَیْتٍ کَذَا فِی دَارِهِ فِی مَسْجِدٍ لَهُ وَ هُوَ یَدْعُو وَ عَلَى یَمِینِهِ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ ع یُؤَمِّنُ عَلَى دُعَائِهِ فَقُلْتُ لَهُ جَعَلَنِیَ اللَّهُ فِدَاکَ قَدْ عَرَفْتَ انْقِطَاعِی إِلَیْکَ وَ خِدْمَتِی لَکَ فَمَنْ وَلِیُّ النَّاسِ بَعْدَکَ فَقَالَ إِنَّ مُوسَى قَدْ لَبِسَ الدِّرْعَ وَ سَاوَى عَلَیْهِ فَقُلْتُ لَهُ لَا أَحْتَاجُ بَعْدَ هَذَا إِلَى شَیْ‏ء» ابن حجاج گوید: در سالى که ابو الحسن ماضى (امام هفتم) علیه السلام دستگیر شد از عبدالرحمن پرسیدم: این مرد (امام هفتم علیه السلام) بدست این مرد (هارون) افتاد و نمیدانم عاقبت کارش بکجا انجامد آیا نسبت بیکى از اولادش بتو خبرى رسیده است؟ بمن گفت: من گمان نمیکردم کسى این مسأله را از من بپرسد، من بمنزل جعفر بن محمد رفتم، او در فلان اتاق خانه در محل نمازش بود و دعا میکرد و موسى بن جعفر طرف راستش بود و آمین میگفت، بحضرت عرضکردم: خدا مرا قربانت کند: میدانید که من تنها بشما گرویده‏ام و در خدمت شما بوده‏ام، بفرمائید صاحب اختیار مردم بعد از شما کیست؟ فرمود: موسى آن زره را پوشید و بقامتش راست آمد، بحضرت عرض کردم: بعد از این دیگر بچیزى احتیاج ندارم (همین سخن مرا کافیست)» کافی ،ثقة الاسلام کلینی ج 1 ص 308ح3 کشف الغمه ،محدث اربلی :ج 2،ص 220 بحارالانوار، علامه مجلسی : ج 48، ص 17،ح 17 2 ) کُنْتُ عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فَدَخَلَ أَبُو إِبْرَاهِیمَ ع وَ هُوَ غُلَامٌ فَقَالَ اسْتَوْصِ بِهِ وَ ضَعْ أَمْرَهُ عِنْدَ مِنْ تَثِقُ بِهِ مِنْ أَصْحَابِک‏» « مفضل بن عمر گوید: خدمت امام صادق علیه السلام بودم که ابو ابراهیم (موسى بن جعفر) علیه السلام وارد شد و او جوانى بود. امام فرمود وصیت او را بپذیر (و بدان که او امام است) و امر امامت را با هر کدام از اصحابت که مورد اطمینانست در میان گذار» کافی ،ثقة الاسلام کلینی ج 1 ص 308 ح4 ارشاد ، شیخ مفید :ج 2 ، ص 216 کشف الغمه ،محدث اربلی : ج 2 ، ص 219 بحارالانوار : علامه مجلسی :ج 48 ، ص 17،ح13 3 ) قَالَ لَهُ مَنْصُورُ بْنُ حَازِمٍ بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمِّی إِنَّ الْأَنْفُسَ یُغْدَى عَلَیْهَا وَ یُرَاحُ فَإِذَا کَانَ ذَلِکَ فَمَنْ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِذَا کَانَ ذَلِکَ فَهُوَ صَاحِبُکُمْ وَ ضَرَبَ بِیَدِهِ عَلَى مَنْکِبِ أَبِی الْحَسَنِ ع الْأَیْمَنِ فِی مَا أَعْلَمُ وَ هُوَ یَوْمَئِذٍ خُمَاسِیٌّ وَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ جَالِسٌ مَعَنَا» صفوان ساربان گوید: منصور بن حازم بامام صادق علیه السلام عرض کرد: پدر و مادرم بقربانت مرگ در هر صبح و شام بسراغ جانها مى‏آید، اگر چنین شد، امام کیست؟ حضرت صادق علیه السلام فرمود اگر چنین است اینست امام شما و با دست بشانه ابو الحسن علیه السلام زد- که فکر میکنم شانه راست بود- و او در آن وقت مردی کامل بود و عبد اللَّه بن جعفر (أفطح امام طایفه فطحیه) با ما در آن‏مجلس نشسته بود (با وجود آنکه از پدرش چنین سخنى شنید، بعد از وفات پدر مخالفت کرد و دعوى امامت نمود. الکافی،ثقة الاسلام کلینی ج‏1 ص 309 ح6 ارشاد ، شیخ مفید :ج 2 ، ص 218 کشف الغمه ،محدث اربلی : ج 2 ، ص 220 بحارالانوار : علامه مجلسی :ج 48 ، ص 18،ح20 4 ) « بَعَثَ إِلَیَّ أَبُو جَعْفَرٍ الْمَنْصُورُ فِی جَوْفِ اللَّیْلِ فَأَتَیْتُهُ فَدَخَلْتُ عَلَیْهِ وَ هُوَ جَالِسٌ عَلَى کُرْسِیٍّ وَ بَیْنَ یَدَیْهِ شَمْعَةٌ وَ فِی یَدِهِ کِتَابٌ قَالَ فَلَمَّا سَلَّمْتُ عَلَیْهِ رَمَى بِالْکِتَابِ إِلَیَّ وَ هُوَ یَبْکِی فَقَالَ لِی هَذَا کِتَابُ مُحَمَّدِ بْنِ سُلَیْمَانَ یُخْبِرُنَا أَنَّ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ قَدْ مَاتَ فَ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ ثَلَاثاً وَ أَیْنَ مِثْلُ جَعْفَرٍ ثُمَّ قَالَ لِیَ اکْتُبْ قَالَ فَکَتَبْتُ صَدْرَ الْکِتَابِ ثُمَّ قَالَ اکْتُبْ إِنْ کَانَ أَوْصَى إِلَى رَجُلٍ وَاحِدٍ بِعَیْنِهِ فَقَدِّمْهُ وَ اضْرِبْ عُنُقَهُ قَالَ فَرَجَعَ إِلَیْهِ الْجَوَابُ أَنَّهُ قَدْ أَوْصَى إِلَى خَمْسَةٍ وَاحِدُهُمْ أَبُو جَعْفَرٍ الْمَنْصُورُ وَ مُحَمَّدُ بْنُ سُلَیْمَانَ وَ عَبْدُ اللَّهِ وَ مُوسَى وَ حَمِیدَة » ابو ایوب نحوى گوید: نیمه شبى ابو جعفر منصور دنبال من فرستاد، من نزدش رفتم، او روى کرسى نشسته بود و شمعى در برابر و نامه‏اى در دست داشت، چون سلامش گفتم، نامه را بطرف من انداخت و میگریست، سپس گفت: این نامه از محمد بن سلیمان است که گزارش میدهد، جعفر بن محمد وفات یافته است،- و سه مرتبه گفت-: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ، کجا مانند جعفر یافت می شود؟. سپس بمن گفت بنویس، من مقدمه نامه را نوشتم، آنگاه گفت: بنویس، اگر او بشخص معینى وصیت کرده است او را پیش آر و گردنش را بزن، جواب آمد که او به پنج نفر وصیت کرده است که یکى از آنها ابو جعفر منصور است و دیگران محمد بن سلیمان و عبد اللَّه و موسى و حمیده بودند. کافی ،ثقة الاسلام کلینی ج‏1 ص 310 ح 13 اعلام الوری ،شیخ طبرسی: ص299 بحار الأنوار،علامه مجلسی : ج‏47 ،ص3،ح 8 5 ) لَمَّا أُدْخِلْتُ عَلَى الرَّشِیدِ سَلَّمْتُ عَلَیْهِ فَرَدَّ عَلَیَّ السَّلَامَ ثُمَّ قَالَ یَا مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ خَلِیفَتَانِ یَجِی‏ءُ إِلَیْهِمَا الْخَرَاجُ فَقُلْتُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ أُعِیذُکَ بِاللَّهِ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمِی وَ إِثْمِکَ فَتَقْبَلَ الْبَاطِلَ مِنْ أَعْدَائِنَا عَلَیْنَا فَقَدْ عَلِمْتَ بِأَنَّهُ قَدْ کُذِبَ عَلَیْنَا مُنْذُ قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ ص أَ مَا عِلْمُ ذَلِکَ عِنْدَک...‏» از أبو أحمد هانى بن محمّد در حدیثى مرفوع نقل شده که امام کاظم علیه السّلام فرمود: زمانى که بر هارون وارد شدم سلام کردم، و او جوابم را داد سپس گفت: اى موسى‏ابن جعفر؛ آیا این مملکت دو خلیفه دارد که نزد هر کدام مالیاتى جداگانه گرد آید؟ گفتم: یا أمیر المؤمنین، از تو به خدا پناه می برم که گناه من و خودت را بر دوش کشى و سخنان یاوه‏اى که علیه ما گفته مى‏شود را از دشمنان قبول کنى، شما خوب مى‏دانى که از زمان وفات رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله تا حال، بر ما دروغ بسته و به ما افتراء زده‏اند مگر آگاه نیستی (علم آن در تو نیست). عیون اخبارالرضا، شیخ صدوق ج1 ص 81 ح 9 إحتجاج،شیخ طبرسی: ج‏2 ، ص 389 ،ح271 بحارالانوار،علامه مجلسی : ج 48 ، ص 125 ،ح 2

برچسب‌ها